برای خاطرهی دوستی كه دیگر نفس نمیكشد!
-
سال ۸۱ بود. ماه ها بود حس خفگی داشتم. ایران برایم تنگ شده بود. با اینحال كارم را دوست داشتم. عاشق تدریس بودم و بالاخره توانسته بودم شرایط كارم را سرو سامانی ...
هرولد نورس
-
** *هرولد نورس* (1916-2009) شاعر نسل بیت، نویسنده و از پیشگامان فعالت در
حقوق همجنس گرایان.
فرزند خانواده ای مهاجر یهودی از بروکلین که نام خانواگی خ...
تلخی بی پایان
-
یادم نمی رود که یک بعد از ظهر داغ و خاکی و چرک، کنار ریل فراموش شده ی قطاری
که جیغ هایش شبیه ترس هایمان بود نشسته بودیم، دل دل می زدیم که قصه ای داریم
...
3 نظرات:
مخلصایم و مشتاق دیدار. خیلی دوست دارم کارهات را ببینم؛ کاش همینجا توی وبلاگات میگذاشتیشان.
متأسفانه با این اینترنت ذغالی نمیتوانم صدات را بشنوم. راستی کجا رفتهای، کجا هستی.
نظر به اینکه دسترسی به اینترنت با سرعت قابل قبول داشتم، صدات را شنیدم. ایدهی جالبی بود.
سلام،
محسن جان، به نشانی تازه مهاجرت کردهام: http://ranginkamanesefid.wordpress.com/
ارسال يک نظر