شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خون می گریم...

چه بگویم خواهرم از جفایی که به تو شد
خون گریه کنم برادرم
دستم خالی ست
مادرم می دانم تنهایی
پدرم میدانم در سینه زخمی عمیق داری
اما تصور نتوانم کرد
گریه هایی که سوی چشمانت را برد
در غم تنها جگر گوشه ها

من توان دیدن ندارم
چشمی ندارم که زخمی بر تنت ببینم
خواهرم چگونه بر دوش خود
تحمل میکنی بار مرا

برادرم چگونه نگاه کنم
ببینم دردت را
تمام عمر باید اگر خونی باقیست
تقدیم یک قطره اشک چشمان زیبایت کنم

درد میکشی از درون
میسوزی از برون
تا گرمای وجودت
مرا در این سرمای وانفسا
شعله ور کند

پدر می گرید
مادر فریاد میکشد
دخترانه ام
برادرانه ام
هیچ ابریست کزین آتش خسته
بارانی شاید
امیدم
تمام عمرم
کدامین دست بر چشمانت
کدامین پا بر سینه پر از امیدت
کدامین درخت بر دامنت

پدر میگرید
مادر فریاد میکشد
دخترانه ام
برادرانه ام

یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خون، بیم، امید

تکه هایی از شور
قطعه هایی از نور را بر یکدیگر تلنبار میکنم
که شاید مرهمی باشد بر زخم دیرینه ام
ایرانم

که شاید بر هزاران سوال بی جواب در ذهن
پاسخی بس ناچیز
در میان تاریکی و بیم
امیدی را بشکفم در دل

در دستانم ریزش قطره قطره خون برادرانم
در قلبم تکه تکه وصله هایی از درد مادرانم
در چشم خون میبیند چهره های
سرد و تکیده
خسته
چون پدرانم

من نمیگویم اگر قطره ای باران
من نمیگویم اگر قطره ای خون
قرمز و سبز و سفید باید
آنگاه درختان وطن سیراب خواهد شد

شنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کابوس آلود

انسان همیشه به دنبال تغییره، تغییر در هر چیزی که بتونه. اما خیلی چیزا رو نمیشه تغییر داد، حداقل بیشترش غیرارادیه. مثل خواب دیدن. بعد اونوقت که کابوس ها سراغت میان. خیلی کلافه میشی وقتی چیزایی رو تو خواب میبینی که اصلا شاید ربطی نداره به زندگیت و یا اونقد ربط داره که نه تنها تا صبح فکرش، خواب رو ازت میگیره بلکه تمام روز فکر میکنی که چرا باید همچین خوابی سراغ تو بیاد.

تا اونجایی که یادمه غم انگیزترین لحظه هایی که تجربه کردم توی خواب و رویا بوده، توی خواب فقط خودتی و سکوت، مثل برزخ میمونه به خاطر همینم هست که تنهایی و بقیه هم خواب. اشک هاتو کسی تو خواب نمی بینه و شروع میکنی به گریه کردن. میگن اگر تو خواب ناراحت باشی حتما قراره اتفاق خوبی واست بیافته. وقتی تو خواب تنها میشی حفره درون بدنت عمیق و عمیق تر میشه مثل یه چاه که سرتو کردی داخلش و زار و زار گریه میکنی و میریزی تو اون چاه عمیق. بلند میشی و باز هم تنهایی، بیشتر وجودت رو فرا میگیره. خودتو کاملا محصور کابوس هات میبینی و به اشک ریختن ادامه میدی.

شنبه ۳ مهٔ ۲۰۰۸

دریای متلاطم

گذشتن از میان خشم دریای طوفانی
قایقی باید
تا تمام وجودت غرق آبی بیکران
قلبی ناتمام
تا وجودت را پاک کند از هر آنچه بدان وابسته ای

زمانی دور
باید دور ریختن را میکردم آغاز
دریای بیکران من
تنها مکانی بود برای ایستادن و
نگریستن به تمام آنچه به آن
دنیا را نظاره میکردم

من همه چیز نبودم
و تو همه امید من
برای رسیدن

این جا مکانی ست به وسعت تمامی گناهان ما
که به آن عشق می ورزیم
اینجا زمانی ست
که اگر باز می ایستاد
طبیعت را گام میگذاشتیم
تا ابدیت

وجودم را پر می کنم تا بدانم
هنوز هستم
اما دیگر توانستن واژه ای
امکان پذیر نیست برای ماندن
برای منی که به جستجوی خودم
و توئی که به دنبال عشق

گذران لحظه لحظه امواج این دریای طوفانی
مرا از خودم بی خود میکند
زمانی که قدم میگذارم بر امواج متلاطم
زیر پایم حس میکنم خیانت را
میان عشق و حقیقت
حس میکنم تو راکه همیشه شناور
همچون یه تکه پاره زندگی
به عمق مواج اقیانوس ها
فرو رفتی

سه‌شنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۷

بادهای شمال شرقی

هنوز صدای قدم گذاردن بر شن های نرم، گوشم را نوازش میدهد، خورشید هم چنان تابان بروی زمین مینشیند. صدای زوزه همیشگی باد های شمال شرقی خبر از جنگی بی پایان را میدهد. سپاهیان تک به تک به تمامی جزیی از بیابان شده اند. مردان قوی هیکل با چشمان خود، آسمان را می نگرند و قدم به بیابان بی انتها میگذارند. سربازان رژه میروند و نیزه هایشان حرارت خورشید را می شکافد. سواران با اسب های نجیب شرقی با افتخار سپاه را هدایت میکنند. خبر رسیده که دشمنان از دوردست نزدیک و نزدیک تر میشوند. و سربازان محکم تر از همیشه با گام هایی استوار قدم به جلو برمیدارند. فردا آسمان خونین خواهد شد و خورشید رو به زوال خواهد رفت. دستان و صورتک های آغشته به خون برای آزادی ملتشان نشانه تیر و کمان های دشمن قرار خواهد گرفت. فردا دشمن در آتش خود خواهد سوخت. و فرمانده سخن به زبان میگشاید : بشتابید سربازان من، فردا دنیا از آن شما خواهد بود.

بادهای شمال شرقی
با ترسی طنین انداز
بروی چهره خسته جسدهای خفته می وزد

آتش همچنان می سوزاند
دشمن در سکوت به سر میبرد
و هم رزمانم
در آرامش به سر میبرند.

بجنگید همچون آتش
همچنان که
خدای آتش میگفت.
شما فرزندان من هستید.

شما جاویدان خواهید شد
به نام آزادی
با افتخار بمیرید.

یکشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۷

اشک های خاکستری تو

همه را با تمامیت چشمانم، قلبی فشرده درون جودم احساس میکنم، برای اینکه بدانم چرا اینگونه برای آنها ناگوار شده است زمانی که باید می رفتند. زمان برای همه یکسان است. برای من زمان همچون ثانیه های مدار بسته ای بود که برای پیدا کردن هر جای پا، خودم به جای ساعت میشمردم. دستانم نه برای التماس که برای کمکی دوستانه دراز کردم و خودم بودم که در آینه نظاره گر روزهای تنهایی بودم. ثانیه به ثانیه و تک به تک حسرت های به دل نشسته را نظاره گر بودم.

"بله، بله صبر کن الان میام..."

یادم می آید که زمانی را با تو گذرانده بودم. دیواری به دور من کشیده شده که خودم با افکارم هم نتوانستم از آن عبور کنم. سرما مرگ مرا برای آخرین بار لمس میکرد و نوازشم. چقدر سر بودم من، زمانی که تو کنارم نبودی، بغلت کردم و

"همان طور که مشاهده میکنید"

پودر شدی و خاکستر به همراه تمام استخوان هایت ، همین بود تمامیت ارضی تو برای رسیدن، همین بود که بیایی و مرا در آغوش بگیری و هر گاه که خواستی خاکستر شوی در دستان من. نه دیگر، من تو را نمیبینم

"واقعا تو خودت نفهمیدی"

هر ثانیه با من یه عمر گذراندی و من هنوز آتشم و تو خاکستر. آتشی که هر ثانیه گر میگیرد و خاکسترش تو هستی. ما حصل تمام افکار من تو هستی.

"ثانیه که به من و تو فکر نمیکنه، واسه خودش میره"

اما من به تو فکر میکنم و در میان خاکسترت به دنبال قلب شکافته ات میگردم. این قلب را همیشه در یک ثانیه دو چندان به سان عمر صد ساله در دستانم میفشردم و می بوییدم تا به هر حال قطره های خون قلب خاکستریت میان آتش چشمانم دگر بار و دگر بار خاموش گردد. نه ، این بار من هستم که خاکستر میشوم و اینگونه تو را در خواهم یافت. در سرمای جریان سیال افکارم، تو شبح مرگ روزهای خاکستری من بوده ای. ای کاش میماندی و سوختن مرا نظاره گر میشدی. ای کاش من بودم و اشک های تو را می دیدم، زمانی که تو را وداع میکردم.

اشک های خاکستری تو
همیشه بر گونه های من
سنگینی گناهم را بیشتر میکرد.

پنجشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۷

زندگی برای پی در پی بودن

یکم به دور و بر نگاه میکنم، تعادل به سختی احساس میشه زمانی که شخصی مسن که خیلی بهش علاقه داری از این دنیا میره و البته به خاطر مسن بودن میشه بهش ارفاغ کرد اما اگر زمانی شخصی بسیار جوون تر از اون چیزی که فکرشو میکنی تو رو با بیرحمی ترک میکنه و با بیرحمی جوابی براش پیدا نمیکنی اون موقع ست که باید گیج بشی.

زمان در حین وقوع رفتن
باز می ایستد و
چند صدم ثانیه به تو نگاه میکند
و تو آنقدر چشمانت باز میشود
که حتی صدای شکستن خود را نمیشنوی
و وقتی رفتی
زمان باز به حیات خود ادامه میدهد
با لبخندی گران
به دیگران