Sunday، July 12، 2009

خون، بیم، امید

تکه هایی از شور
قطعه هایی از نور را بر یکدیگر تلنبار میکنم
که شاید مرهمی باشد بر زخم دیرینه ام
ایرانم

که شاید بر هزاران سوال بی جواب در ذهن
پاسخی بس ناچیز
در میان تاریکی و بیم
امیدی را بشکفم در دل

در دستانم ریزش قطره قطره خون برادرانم
در قلبم تکه تکه وصله هایی از درد مادرانم
در چشم خون میبیند چهره های
سرد و تکیده
خسته
چون پدرانم

من نمیگویم اگر قطره ای باران
من نمیگویم اگر قطره ای خون
قرمز و سبز و سفید باید
آنگاه درختان وطن سیراب خواهد شد

Saturday، July 11، 2009

کابوس آلود

انسان همیشه به دنبال تغییره، تغییر در هر چیزی که بتونه. اما خیلی چیزا رو نمیشه تغییر داد، حداقل بیشترش غیرارادیه. مثل خواب دیدن. بعد اونوقت که کابوس ها سراغت میان. خیلی کلافه میشی وقتی چیزایی رو تو خواب میبینی که اصلا شاید ربطی نداره به زندگیت و یا اونقد ربط داره که نه تنها تا صبح فکرش، خواب رو ازت میگیره بلکه تمام روز فکر میکنی که چرا باید همچین خوابی سراغ تو بیاد.

تا اونجایی که یادمه غم انگیزترین لحظه هایی که تجربه کردم توی خواب و رویا بوده، توی خواب فقط خودتی و سکوت، مثل برزخ میمونه به خاطر همینم هست که تنهایی و بقیه هم خواب. اشک هاتو کسی تو خواب نمی بینه و شروع میکنی به گریه کردن. میگن اگر تو خواب ناراحت باشی حتما قراره اتفاق خوبی واست بیافته. وقتی تو خواب تنها میشی حفره درون بدنت عمیق و عمیق تر میشه مثل یه چاه که سرتو کردی داخلش و زار و زار گریه میکنی و میریزی تو اون چاه عمیق. بلند میشی و باز هم تنهایی، بیشتر وجودت رو فرا میگیره. خودتو کاملا محصور کابوس هات میبینی و به اشک ریختن ادامه میدی.

Saturday، May 3، 2008

دریای متلاطم

گذشتن از میان خشم دریای طوفانی
قایقی باید
تا تمام وجودت غرق آبی بیکران
قلبی ناتمام
تا وجودت را پاک کند از هر آنچه بدان وابسته ای

زمانی دور
باید دور ریختن را میکردم آغاز
دریای بیکران من
تنها مکانی بود برای ایستادن و
نگریستن به تمام آنچه به آن
دنیا را نظاره میکردم

من همه چیز نبودم
و تو همه امید من
برای رسیدن

این جا مکانی ست به وسعت تمامی گناهان ما
که به آن عشق می ورزیم
اینجا زمانی ست
که اگر باز می ایستاد
طبیعت را گام میگذاشتیم
تا ابدیت

وجودم را پر می کنم تا بدانم
هنوز هستم
اما دیگر توانستن واژه ای
امکان پذیر نیست برای ماندن
برای منی که به جستجوی خودم
و توئی که به دنبال عشق

گذران لحظه لحظه امواج این دریای طوفانی
مرا از خودم بی خود میکند
زمانی که قدم میگذارم بر امواج متلاطم
زیر پایم حس میکنم خیانت را
میان عشق و حقیقت
حس میکنم تو راکه همیشه شناور
همچون یه تکه پاره زندگی
به عمق مواج اقیانوس ها
فرو رفتی

Tuesday، November 6، 2007

بادهای شمال شرقی

هنوز صدای قدم گذاردن بر شن های نرم، گوشم را نوازش میدهد، خورشید هم چنان تابان بروی زمین مینشیند. صدای زوزه همیشگی باد های شمال شرقی خبر از جنگی بی پایان را میدهد. سپاهیان تک به تک به تمامی جزیی از بیابان شده اند. مردان قوی هیکل با چشمان خود، آسمان را می نگرند و قدم به بیابان بی انتها میگذارند. سربازان رژه میروند و نیزه هایشان حرارت خورشید را می شکافد. سواران با اسب های نجیب شرقی با افتخار سپاه را هدایت میکنند. خبر رسیده که دشمنان از دوردست نزدیک و نزدیک تر میشوند. و سربازان محکم تر از همیشه با گام هایی استوار قدم به جلو برمیدارند. فردا آسمان خونین خواهد شد و خورشید رو به زوال خواهد رفت. دستان و صورتک های آغشته به خون برای آزادی ملتشان نشانه تیر و کمان های دشمن قرار خواهد گرفت. فردا دشمن در آتش خود خواهد سوخت. و فرمانده سخن به زبان میگشاید : بشتابید سربازان من، فردا دنیا از آن شما خواهد بود.

بادهای شمال شرقی
با ترسی طنین انداز
بروی چهره خسته جسدهای خفته می وزد

آتش همچنان می سوزاند
دشمن در سکوت به سر میبرد
و هم رزمانم
در آرامش به سر میبرند.

بجنگید همچون آتش
همچنان که
خدای آتش میگفت.
شما فرزندان من هستید.

شما جاویدان خواهید شد
به نام آزادی
با افتخار بمیرید.

Sunday، October 28، 2007

اشک های خاکستری تو

همه را با تمامیت چشمانم، قلبی فشرده درون جودم احساس میکنم، برای اینکه بدانم چرا اینگونه برای آنها ناگوار شده است زمانی که باید می رفتند. زمان برای همه یکسان است. برای من زمان همچون ثانیه های مدار بسته ای بود که برای پیدا کردن هر جای پا، خودم به جای ساعت میشمردم. دستانم نه برای التماس که برای کمکی دوستانه دراز کردم و خودم بودم که در آینه نظاره گر روزهای تنهایی بودم. ثانیه به ثانیه و تک به تک حسرت های به دل نشسته را نظاره گر بودم.

"بله، بله صبر کن الان میام..."

یادم می آید که زمانی را با تو گذرانده بودم. دیواری به دور من کشیده شده که خودم با افکارم هم نتوانستم از آن عبور کنم. سرما مرگ مرا برای آخرین بار لمس میکرد و نوازشم. چقدر سر بودم من، زمانی که تو کنارم نبودی، بغلت کردم و

"همان طور که مشاهده میکنید"

پودر شدی و خاکستر به همراه تمام استخوان هایت ، همین بود تمامیت ارضی تو برای رسیدن، همین بود که بیایی و مرا در آغوش بگیری و هر گاه که خواستی خاکستر شوی در دستان من. نه دیگر، من تو را نمیبینم

"واقعا تو خودت نفهمیدی"

هر ثانیه با من یه عمر گذراندی و من هنوز آتشم و تو خاکستر. آتشی که هر ثانیه گر میگیرد و خاکسترش تو هستی. ما حصل تمام افکار من تو هستی.

"ثانیه که به من و تو فکر نمیکنه، واسه خودش میره"

اما من به تو فکر میکنم و در میان خاکسترت به دنبال قلب شکافته ات میگردم. این قلب را همیشه در یک ثانیه دو چندان به سان عمر صد ساله در دستانم میفشردم و می بوییدم تا به هر حال قطره های خون قلب خاکستریت میان آتش چشمانم دگر بار و دگر بار خاموش گردد. نه ، این بار من هستم که خاکستر میشوم و اینگونه تو را در خواهم یافت. در سرمای جریان سیال افکارم، تو شبح مرگ روزهای خاکستری من بوده ای. ای کاش میماندی و سوختن مرا نظاره گر میشدی. ای کاش من بودم و اشک های تو را می دیدم، زمانی که تو را وداع میکردم.

اشک های خاکستری تو
همیشه بر گونه های من
سنگینی گناهم را بیشتر میکرد.

Thursday، October 18، 2007

زندگی برای پی در پی بودن

یکم به دور و بر نگاه میکنم، تعادل به سختی احساس میشه زمانی که شخصی مسن که خیلی بهش علاقه داری از این دنیا میره و البته به خاطر مسن بودن میشه بهش ارفاغ کرد اما اگر زمانی شخصی بسیار جوون تر از اون چیزی که فکرشو میکنی تو رو با بیرحمی ترک میکنه و با بیرحمی جوابی براش پیدا نمیکنی اون موقع ست که باید گیج بشی.

زمان در حین وقوع رفتن
باز می ایستد و
چند صدم ثانیه به تو نگاه میکند
و تو آنقدر چشمانت باز میشود
که حتی صدای شکستن خود را نمیشنوی
و وقتی رفتی
زمان باز به حیات خود ادامه میدهد
با لبخندی گران
به دیگران

Sunday، October 14، 2007

محکوم به حبس ابد

چه روزهایی، چه ساعت هایی، چه ثانیه هایی، چه لحظه هایی

گذر میکنه یا ما هستیم که میخواهیم فراموش کنیم، زندگی در عین سختی چقدر آسونه، من زندگی میکنم، چقدر لذت بخشه که زمانی میفهمم برای چی دارم زندگی میکنم، من همه چی رو دوست دارم، و این نمیتونه دلیلی باشه که مردن و مرگ رو دوست ندارم، آیا به نظر شما منظور من اینه؟ اصلا خود شما چی فکر میکنید.

تنهایی من حرف های زیادی دارد، چرا همیشه فکر میکنیم باید کسی باشه که به درد دل های ما گوش کنه، من زمانی میتونم اهمیت داشته باشم که خالی باشم، این چیزیه که هر روز تجربه میکنم، خالی بودن از چیزی که میخوای باشی، اگر نباشی محکوم به بودن خواهی بود. الان که دارم مینویسم میدونم هر کلمه یکی یکی به خاطره هام اضافه میشه. لحظه ها رو میشه اینطوری اسیر کرد، اصلا کتاب مثل یه زندان میمونه برای کلمه ها، از جاشون تکون نمیخورن اگر هم کسی نقل قول کنه فقط چار دیواری جدیدی رو برای کلمه ها قلم میزنه.

زندان همراهش تنهایی میاره و تنهایی همیشه ارزش داشته، شما نشده تا حالا تنها بشین و چیز جدیدی یاد بگیرین، وقتی تنها شدین اولین چیزی رو که یاد میگیرین اینه چطوری به ترسیدن عادت کنین. و یا چطوری برای خودتون شام و نهار و صبحونه درست کنین حالا بعضی ها گشاد هستن همونم یاد نمیگیرن فکر کنم من یکی از اونا هستم. توی تنهایی یاد میگیرین که به کسی احتیاج ندارین و زمانی که به کسی که باید بهش محتاج باشین برسین میفهمین که ترسی از جدایی نخواهید داشت. مثل کابوس میمونه وقتی فکر کنین که ابدیت متعلق به شماست. زمانی که ثانیه های دور و برت کشته میشن.

کلمه آخر همیشه محکوم به اعدامه
برای مرگ کلمه
یه لحظه سکوت